امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

بيست و سه ماهگي

سلامممم عزيزم  شمارش معكوس براي تولدت و ذوق و هيجان بي نهايت من شروع شده ... از 23 ماهگي بگم كه ... هر موقع ميريم دست و صورتتو بشوريم وضو هم ميگيري مياي مهر برميداري نماز ميخوني (ركوع و سجده و قنوت رو قشنگ اجرا ميكني  )، خلاصه 7-8 بار در طول روز نماز ميخوني، خدا هم انقدر واجب نكرده اخه ماماني   توي مشهد ميگفتيم به امام رضا سلام بده دست ميذاشتي رو سينه سرت رو خم ميكردي ميگفتي السسسلام  بهت ميگيم اميرصدرا بخوريمت؟ آرهههه، از كجا شروع كنم به خوردن؟ از لپ   يه روز با مامانجون تلفني صحبت ميكردي يهو گفتي من هندونه و پسته و بستني ميخوام، گفت واست بخرم بيارم؟ گفتي آره ... دو ساعت بعد ديدم بند...
20 فروردين 1395

نوروز 95 دومین عید پسر مامان

سلام نازنينمممم   عيدت مبارك عزيزدلم، الهي كه هميشه شاد و سلامت باشي و بهترين ها از آن تو باشه قشنگترين من  امسال عيد تصميم گرفتيم كه مثل سنوات گذشته (كه البته دو سالي بود بخاطر اينكه شما اذيت نشي ازش صرفنظر كرده بوديم) براي سال تحويل با باباجون و دايي جون اينا بريم مشهد. بسيار خرسنديم كه براي اولين بار افتخار دادي قبول كردي با ماشين چنين مسافتي رو بياي و به اقتصاد خانواده كمك كردي  البتهههه به شرطها و شروطها ... قرار شد كه بين راه تو شاهرود توقف داشته باشيم و استراحت كنيم و روز بعد به مسير ادامه بديم كه خيلي هم عالي شد و اصلا خسته نشديم. توي مسير هر جا پارك ميديدي ولو اون دور دوراااا ميگفتي سوسوسو (سرسره)، نم...
13 فروردين 1395

21 و 22 ماهگی

سلاممممم خوشگل مامان الان كه دارم اين مطالب رو مينويسم دقيقا 25 ماهته ...  موضوع از اين قراره كه متاسفانه لپ تاپم يه مدت مشكل نرم افزاري داشت، منم تو اون مدت تموم خاطراتتو جايي يادداشت كرده بودم كه به محض درست شدنش بيام و ثبت كنم، بعد از اينكه درست شد با كليييي ذوق اومدم برات بنويسم كه متاسفانه ني ني وبلاگ اصلااا همكاري نكرد و هيچ كدومش رو نه تنها آپ نكرد بلكه وقتي بك رو زدم ديدم همه مطالب پريده   خلاصه دوباره عزمم رو جزم كردم و اين بار توي لپ تاپم سيو كردمش كه بعدا اينجا ثبتش كنم و دوباره از بد ماجرا مانيتور لپ تاپ به يكباره سياه شد و گويا سوخت   تا اين لحظه كه در خدمتتون هستم لپ تاپ مذكور در تعميرگاه به سر ...
20 اسفند 1394

اولین جایزه

سلام مامانی توی بیست ماهگیت اولین جایزه زندگیت رو با کمک مامان دریافت نمودی قضیه از این قرار بود که یه مسابقه عکس تو تلگرام برگزار شد و منم عکس نازت رو فرستادم و شما هم برنده یک عکس آتلیه شدی آتلیه مذکور توی کرج بود که رفتیم و بعدش هم مهمون خونه عموی بابا بودیم، به محض اینکه وارد خونشون شدیم انگار که بارها رفته باشی، خیلی عادی رفتی وسط خونه، جلو آکواریوم ایستادی و کلی با ماهی ها ذوق کردی ... اندکی بعد هم رفتی تو اتاق خوابا و حسابی واسه خودت راحت بودی، خجالت و غریبی و اینا اصلاااا تو کارت نیست اینم عکسای قشنگت مامانی: ...
24 دی 1394

نوزده و بیست ماهگی

سلام عزیزدلمممم بیست دی ماه 94، بیست ماهگیت تموم شد، ایشالا بیست سالگیت رو ببینم نازنینم مامانی انقدررر صحبت کردنت بامزه شده که نگووو، روزی چندین بار بهت میگم امیرصدرا میخورمتااااا عاشق انگشتر یا به قول خودت اگیگی هستی، تا ببینی دست کسیه ازش میگیری میذاری تو انگشتات. یه وایت برد داری مدام میاوردی میگفتی چشم چشم ... یعنی برام چشم چشم دو ابرو بکش، منم دیدم خیلی علاقمند به نقاشی هستی مداد رنگی هات رو با یه دفترچه برات آوردم که بکشی، اون دفترچه رو که دو روزه همه صفحاتشو کشیدی تموم کردی شروع کردی رو دیوارها نقاشی کردن!!! آخه باید رو دیوار نقاشی بکشی مامان؟؟ بهت میگیم چیکااار کردی؟ با ناراحتی میگی مداد، میگیم کجاها رو مداد کشیدی؟ می...
20 دی 1394

یلدای 94

یلدای 94، دومین یلدات مبارک پسر مامان، الهی که عمرت مثل شب یلدا بلنننننند باشه این ژله رو به افتخار خودت درست کردم این گیفتا هم برات آماده کردم که بعنوان یادگاری یلدا به عزیزانت هدیه بدی این کادوی خوشگل هم مامان جون برات گرفته بود ... دستش درد نکنه و حسن ختام یلدا، هندونه خورون شماست که آدم کیف میکنه با اونهمه لذت میخوری، عااااشق هین دو نه به قول خودت هستی ...
1 دی 1394